Home
برگ نخست
Gallery
گالري سایت
Forums
انجمن گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
استقلال بلو و ایران ساکر :: مشاهده موضوع - مطالب خواندنی و جالب
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست استقلال بلو و ایران ساکر » بخش ادبیات

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
مطالب خواندنی و جالب رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 8, 9, 10, 11  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Delia_Red
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 19 خرداد 1387
پست: 471

تشکر: 83
تشکر شده 37 بار در 36 پست

محل سکونت: Tehran iran.gif


امتیاز: 485
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 4 تیر 1387 - 16:13    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

توی یکی از همین خونه ها ،همین نزدیکی ها،دل یکی آتیش گرفته .از روی بوم هم که نیگاش کنین می بینین که از توی پنجره یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته .تو اومدی اما کمی دیر اومدی.از ته یه خیابون دراز.مث یه سایه ی نگرانی.کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردیو دل یکی رو حسابی آتیش زدی.به من می گن چیزی نگو.نباید هم بگم.اما دل یکی داره آتیش میگیره .دل یکی اینجا داره خاکستر میشه .کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش بعد گذاشتیش سر جاش.واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه.یکی داره تو چشمات غرق میشه.یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه.یکی داره گر میگیره.دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید حنک بشه.میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه.یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.

این متن رو از کتاب " چند روایت معتبر " نوشته مصطفی مستور انتخاب کردم و نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد و از خوندنش لذت ببرید.

_________________
تیم ما مثل شیره !

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 5 تیر 1387 - 09:58    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چون حرف از آتيشه و من هم مشابه اين جمله رو بارها تجربه كردم(يعني با همچين چيزي برخورد داشتم) اين رو كه قبلا در سايت گفتم باز هم مينويسم
آتش از خانه همسايه درويش نخواه
كآنچه بر روزن او مي گذرد دود دل است!

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
Mohsen_Abi
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 23 تیر 1386
پست: 1870

تشکر: 174
تشکر شده 302 بار در 243 پست

محل سکونت: Tehran iran.gif


امتیاز: 1977
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 6 تیر 1387 - 21:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول


میشه یک کمی بیش تر ایرانی شد و بیشتر ایران بود. شما هرچه که بخواهید در این فرهنگ موجود است. از اولین دین صاحب کتاب بگیر تا روز عشق و ..... مطلب زیر را هم بخوانید بدک نیست.

روز 26 بهمن امسال (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف بود با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران،

بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

***

براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.


یه چیزم خودم اضافه کنم: یادتون باشه که ولنتاین یه مناسبت دینی برای مسیحی هاست. تو آمریکا بهش میگن Hallmark holiday که این Hallmark یه شرکتیه که کارت پستال تولید می کنه. منظور این که جنبه تجاریم داره برای اینا. جشن گرفتن ولنتاین اِند غرب زدگیه که هیچ، اضافه به اون چه طرفدار دین باشید چه طرفدار فرهنگ پارسی باید از جشن گرفتنش جلوگیری کنید. مخصوصا که سپندار مذگان فقط سه روز دیر تره و هنوز چیزای ولنتاین و میفروشن!!!

پس چه تو ایران زندگی می کنید چه جای دیگه، ای کاش فقط سه روز بیشتر صبر می کردیم و روز عاشقا ن رو ایرونی جشن می گرفتیم !
از دوستان عزیزم میخواهم که نظرات گرانبهاشون رو زیر همین نوشته بگذارند. برایم نظراتتون جالب خواهد بود. حد اقل در نتیجه گیری فکری برای خودم.

_________________
براي بزرگ شدن بايد افكار بزرگ، همت والا و برنامه ريزي درست داشت.

رفتار و گفتار ما با ديگران رمز رفتار و گفتار ديگران با ماست.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
تشکر توسط: hassan, kazem_blue
shiraz
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 21 بهمن 1385
پست: 708

تشکر: 1
تشکر شده 103 بار در 78 پست



امتیاز: 808
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 6 تیر 1387 - 21:51    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خدايا من گمشده درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ،
پس اي خدايا هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ،
تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،گذشت تو ،
عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام محتاج توام ...
-----------------------------------------------------------------------------------------------
اي انسان هر جا که باشي و از هر جا که بيائي زيرا ميدانم خواهي آمد .
من کوروشم که براي پارسيها اين دولت وسيع را بنا کرده ام ، بدين مشتي
خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر.
کوروش کبير

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 10:04    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من با نظر جناب سليماني موافقم يك مثالش هم مردم ژاپن هستن كه هنوز هم كه هنوزه سنتهاي آييني و ملي خودشون رو زنده نگه ميدارن و مانع از نابودي اونا ميشن! ما ايرانيها اگه نگيم قديمي ترين ميتونيم بگيم از قديمي ترين تمدنهاي دنيا هستيم و اونچه ايران رو در زمان قديم به عنوان يكي از دو ابر قدرت و تمدن بزرگ جهان معرفي ميكرد همين آداب و سنتها و احترام به اونها و شاد بودن مردمش بود كه به دليل همين شادي تصميمها درست گرفته ميشدن و كارها هم درست انجام مي شدن و از هر نظر همراه با پيشرفت جامعه ايراني بود ولي اكنون چه؟ فقط افسوس گذشته و آينده نامعلوم...
بايد دوباره به اصل خودمون برگرديم هر چند كه با سختي همراه باشه و اولين قدم زنده كردن آداب و رسوم و سنتهاي اجداديه!

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
shiraz
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 21 بهمن 1385
پست: 708

تشکر: 1
تشکر شده 103 بار در 78 پست



امتیاز: 808
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 11:33    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جشن سپندارمذ به مناسبت گرامي-داشت صفت پاك و ارزشمند «سپنته آرمئيتي» از سوی ايرانيان برگزار ميگردد.

«سپنته آرمئيتي» يا سپندارمذ يا اسفند امروزي، نام چهارمين امشاسپند و نام پنجمين روز هر ماه است ،
كه در نقش مادي خود، نگهبان زمين شناخته مي شود. در پنجمين روز از ماه اسفند در دين زرتشت،
به دليل برخي از ويژگيهاي مشترك زمين با زن همچون آفرينندگي و زايندگي،
اين روز به نام «زن و«زمين» نامگذاري شده است.


سپنته آرمئي تي، فروزه اي است با ويژگي هاي زنانه و مادرانه يعني مهر و عشق بي پايان و تواضع و
فروتني كه به راستي «زمين» نمادي نيكو بر آن است


«سپندارمذ» فرشته و ايزد بانوي اسفند ماه است. سپندارمذ در عالم مينوي نشانه ی مهر ،
بردباري و تواضع اهورامزدا است و روي زمين ، فرشته موكل بر زمين پاک و زن درستكار است.
به اين سبب او را مونث و دختر اهورامزدا دانسته اند. او موظف است زمين را خرم و پاك و بارور نگاهداري کند
به اين جهت هر كس به كشت و كار و آباداني بپردازد ، خشنودي سپندارمذ را فراهم كرده است.
در اساطير آمده است كه اين فرشته بود كه براي «آرش کمانگير» تير حاضر كرد و وي را امر كرد
كه براي تعيين مرز ايران و توران كماني برگزيند.

در كتاب هاي مربوط به دين زرتشتيان آمده است: «سپنته آرمئي تي، فروزه اي است ب
ا ويژگي هاي زنانه و مادرانه يعني مهر و عشق بي پايان و تواضع و فروتني كه
به راستي زمين نمادي نيكو بر آن است.» در كتاب «آثارالباقيه» به نقل از ابوريحان بيروني آمده است كه:
«شمردن شمار جشن هاي ايرانيان همانند شمار كردن آبگذرهاي يك سيلاب غيرممكن است.»


اين واژه يكي از فروزه هاي اهورايي است كه انسان نيز مي تواند آن را در خود پرورش دهد.
در اين روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش هايي دريافت مي كنند و زنان نيكوكار،
پاكدامن و پرهيزگار مورد تشويق قرار مي گيرند. «گاهنبار»ها جشن هاي فصلي و مربوط به زندگي
كشاورزي و دامپروري هستند كه در فرهنگ ايران باستان شكل گرفته اند و شش مرحله در سال برگزار مي شوند.
روز به داد و دهش مي پردازند و با گردهمايي در اين جشن ها داده هاي آفريدگار را سپاس مي گويند.
در سفره اين جشن جامي از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن (وهومن) است قرار دارد.
به جز آنها ميوه هاي فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاي گل، شربت و شيريني، برگ هاي خشك آويشن
با دانه هايي از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مي دهند و مواد خوشبو و كندر بر روي آتش مي گذارند
و مقدار كمي از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براي سفارش كاشتن
در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مي گذارند.


"كتايون مزداپور" دكتراي زبان و ادبيات باستاني در باره سپندارمذ معتقد است :
چند هزار سال قبل از ميلاد مادر ، خدايي وجود داشت كه حامي زمين خوانده مي شد.
سپندارمذ شكل جديدي از آن مادر خداست.اسفندگان در فرهنگ زرتشتي
يعني روزي كه متعلق به اين فرشته است و اين روز به نام روز "زن" در كتاب ابوريحان بيروني هم آمده است.
در زمانهاي گذشته در اين روز زنان كار خانه را تعطيل مي كردند واداره امور منزل بر عهده مردان بود
. به همين جهت اين روز را "جشن مزدگيران " مي گفتند و مردان به زنان مزد يا هديه مي دادند.
مزداپور در ادامه مي افزايد:در اين روز معمولا اهالي منزل زودتر از خواب برمي خيزند
وخانه را آب و جارو مي كنند . بر پاشنه هاي در منزل ، آويشن مي ريزند
وبا پختن آش و سيروگ (نان مخصوص زرتشتي ) اين جشن را برگزار مي كنند.
از ويژگي هاي اين جشن، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و
فرمانبرداري كامل مردان از زنان است. در اين چند روز به پاس تلاش يك ساله زنان
، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاي يك زن را تجربه مي كنند
و در عين حال در اين روز هديه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلي اين جشن به شمار رفته است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
اي انسان هر جا که باشي و از هر جا که بيائي زيرا ميدانم خواهي آمد .
من کوروشم که براي پارسيها اين دولت وسيع را بنا کرده ام ، بدين مشتي
خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر.
کوروش کبير

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
تشکر توسط: hassan, Mohsen_Abi, Delia_Red, kazem_blue
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 12:09    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ايران و ايراني واقعي اينه!!!
_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
Mohsen_Abi
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 23 تیر 1386
پست: 1870

تشکر: 174
تشکر شده 302 بار در 243 پست

محل سکونت: Tehran iran.gif


امتیاز: 1977
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 12:43    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

از شیراز عزیز و حسن عزیز تشکر می کنم.
چو نیک بنگری به چنته ات ، ای درویش ............. یابی درون آن، هر آنچه که می جویی
یاد دار که در دیار ایرج و جم و گشتا سب......... . هزار در نادرست از چه گنج می پویی

(محسن)

_________________
براي بزرگ شدن بايد افكار بزرگ، همت والا و برنامه ريزي درست داشت.

رفتار و گفتار ما با ديگران رمز رفتار و گفتار ديگران با ماست.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 12:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ما واقعيت رو گفتيم جناب سليماني براي اينكه بخواهيم تغييري بدهيم به وضعيت موجود هر كدوم بايد از خودمون شروع كنيم!
_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 تیر 1387 - 12:58    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."

"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."

"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
تشکر توسط: Delia_Red
Delia_Red
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 19 خرداد 1387
پست: 471

تشکر: 83
تشکر شده 37 بار در 36 پست

محل سکونت: Tehran iran.gif


امتیاز: 485
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 15 تیر 1387 - 20:54    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

شما نجار زندگی خود هستید:

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

_________________
تیم ما مثل شیره !

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
تشکر توسط: hassan
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 28 تیر 1387 - 09:47    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

(( نامه خدا ))
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا




(( فقر ))
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
دختر نابینایی تو این دنیا زندگی میکرد .
این دختر عاشق یه پسر بود و اون پسر هم عاشق این دختر .
دختره همیشه به پسره میگفت : اگه من یه روزی بیناییم رو بدست بیارم برای
همیشه باهات میمونم .
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به اون دختره هدیه بده .
وقتی که دختره بینا شد دید پسری که عاشقش بود هم نابیناست .
دختره که دید پسره نابیناست بهش گفت : من دیگه نمی خوام با تو بمونم برو .
پسره یه لبخند تلخی زد و با ناراحتی گفت :
من میرم ولی مراقب چشمای من باش

(( شیطان ))
ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد. در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.
ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟


(( آرامش ))
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."


(( مقنعه ))
جلوی در خروجی سینما که به فرعی باز می شد خلوت بود ....تا پنج دقیقه دیگر این سانس فیلم تموم می شد و مردم هجوم میاوردن به سمت بیرون .... کمی این پا و اون پا کرد ..دور و برشو خوب دید زد ....بساطش رو چید ، ترازو رو گذاشت و یک کارتن تلوزیون پهن کرد، دفتر و کتابش رو باز کرد روی کارتن ....سعی کرد خودش رو راضی کنه " همونطور که بابا گفت کار زیاد سختی هم نباید باشه من فقط مشقام رو می نویسم و پول در میارم ، اونوقت می تونم برم مدرسه و از بوفه یه ساندویچ کالباس بخرم و جلوی علی پزشو بدم تازه شاید حتی بتونم از کتونی هایی که رضا می پوشه با پولام بخرم " دلش شور می زد " اما اگه کسی منو بشناسه چی ؟!اگه از بچه ها کسی بیاد سینما ؟ تا آخر عمرم مضحکه می شم!" یادش افتاد که مامانش هم با این ریخت و قیافه نفهمیده بود که این نسترن نیست ...رفت پشت درخت و مقنعه خواهرش رو سر کرد ، روی کارتن نشست و شروع به نوشتن مشقهاش کرد ...هوا گرم بود ولی دستان کوچیکش می لرزید...در خروجی سینما باز شد ...همهمه جمعیت رو حس کرد که از راهرو بیرون میان ....یادش افتاد کاسه رو نگذاشته جلوش ....کاسه رو از کیف کشید بیرون، سرش رو انداخت پایین و وانمود کرد داره مشق می نویسه...اولین مشتری که اومد سعی کرد زیر چشمی به ترازو نگاه کنه... کفش هایی که روی ترازو رفت مال همکلاسیش رضا بود. سکه افتاد توی کاسه؛ صدای پدرش که می گفت مردم به دختر بچه ها راحت تر از پسرها پول می دن توی سرش می چرخید

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 28 تیر 1387 - 09:49    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.
به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.
سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟!
گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...


شیوانا در مدرسه اش مشغول کندن زمین وکاشتن درخت بود یکی ازافسران امپراطور همراه سربازانش سوار بر اسب از آن جا عبور می کرد. شیوانا را دید که درکنار بقیه شاگردانش مثل یک انسان عادی مشغول کاراست .نزدیک اورفت وبالودگی گفت : استاد معرفت را می بینم که مانند کارگران حقیر مشغول کارهای عادی است ! شیوانا سرش رابلند کرد وبه افسر گفت :"درنتیجه ؟" افسر که غافلگیر شده بود وازسوی دیگر نمی خواست درمقابل جمع حاضر شاگردان شیوانا وسربازان خودش را ببازد با همان لحن گستاخانه ادامه داد :"بنابراین می توان نتیجه گرفت که استاد معرفت ما کاگری معمولی وشخص حقیری بیش نیست ونباید اوراجدی گرفت !" شیوانا سری تکان داد وگفت :"و بنابراین ؟" افسر نفسی کوتاه کشید وگفت :"بنابراین !"وسپس لختی سکوت کرد و آن گاه گویی با خود حرف می زند گفت :"وبنابراین من این جا بی جهت وقت خودم را به صحبت با یک کارگر معمولی هدر می دهم !؟" شیوانا بی اعتنا به افسر امپراتور مشغول کارش شد وگفت :"و در نتیجه ؟"


چند سال پیش در یك روز گرم تابستان پسر كوچكی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میكرد و از شادی كودك لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا میكند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش راصدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ، تمساح با یك چرخش پاهای كودك را گرفت تا زیر آب بكشد. مادر از راه رسید و از روی اسكله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میكشید ولی عشق مادر به فرزندش آنقدر زیاد بود كه نمیگذاشت او را رها كند. كشاورزی كه از آن حوالی میگذشت صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی كامل یابد پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری كه با كودك مصاحبه میكرد از او خواست جای زخمها را نشان دهد پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستند


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابانی كم رفت و آمد مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسر بچه ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل برخورد كرد . مرد پا روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد. وقتی ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است، به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك، گريان و با اشاره دست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلج اش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كرد و گفت: «اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادرم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردن اش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم اين پاره آجر را به سمت تان پرتاب کنم». مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشين اش شد و به راه خود ادامه داد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما به سوی مان پاره آجر پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات، زماني كه وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد , مثل یک دزد راه می رود , مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند . آن قدراز شک خود مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند همین که وارد خانه شد , تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود , حرف می زند , و رفتار می کند .
شاید تنها یک گناه کبیره وجود داشته باشد و آن هم ناشکیبایی است . ما را به خاطر ناشکیبایی از بهشت بیرون راندند و راه برگشت به آن را نیز به همین خاطر بر خود مسدود می کنیم.


کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.


بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس می زد . اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نَفَس خداست. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: «گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: «همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای!»
مورچه گفت: «این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.»
خدا گفت: «اما نقطه سر آغاز هر خطی ست.»
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: «من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.»
خدا گفت: «چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.»
مورچه این را می دانست. اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت: «زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: «اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.»
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 28 تیر 1387 - 09:50    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

آخ چقدر بدنم درد می کنه
خدا کنه امروز بابا اصغر دلش بسوزه و منو با این خاله کوکب نفرسته بیرون
هر چی میگم از این چایی تلخ و بدمزه ها نمی خورم به زور میریزه تو حلقم . وای اونوقت همش دلم می خواد بخوابم .
چشام سنگین میشه . همش خوابم میاد . رفت و آمد آدما رو می بینم و پول خردهایی که می ریزند تو کاسه ولی نمی تونم از جام بلند شم . چقدر سردم میشه تو این هوا.
موقع برگشتن خاله کوکب همه پول خردها رو می شمره و میریزه تو کیسه اش و بعدش هم منو کشون کشون دنبال خودش می کشه تا خونه و سهم بابا اصغرو بهش میده .
کاش امروز نیاد دنبالم .
کاش امروز بابا اصغر مثل قدیما مهربون بشه و برام پفک بخره .
کاش مثل دو سه روز پیش دوباره دلش برام بسوزه .
موقعی که فهمید خاله کوکب زده تو گوشم اون هم به خاطر اینکه کمی ازش دور شدم ناراحت شد و باهاش دعوا کرد .
دلم خنک شد ولی بعدش وقتی دوباره خوابالو شد بهش گفت که می تونه منو با خودش ببره بیرون .
خدا کنه بابا اصغر دیگه دوا نخواد ...
خدا کنه خاله کوکب نیاد امروز ...


مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم





وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !
در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .
در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!
در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.
در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
درطبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.
حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.
فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!


دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.


كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت


گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد


در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبه‏ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ‏ها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخ‏ها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‏های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی میشوی و با حرف‏هایت دیگران را می‏رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسان‏ها می‏گذارند. تو می‏توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.


از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .


يك روز خانمي مسن وارد خانه ي سالمندان شد ، بسيار خوشبو، با لباس و ظاهري آراسته و چشماني كه از شدت ضعف تقريبا نا بينا بود.شوهر اين خانم به تازگي فوت كرده بود ، بنابراين او آمدن به خانه سالمندان را ضروري مي ديد.پس از اين كه مدت ها در دفتر خانه ي سالمندان منتظر ماند ، وقتي به او گفتند اتاقش حاضر است با لبخند از جايش برخاست .همچنان كه به كمك عصایش به سمت آسانسور مي رفت ، پرستار به توصيف اتاق كوچكش پرداخت.
اما قبل از اينكه صحبت پرستار تمام شود او مشتاقانه ،همچون كودكي كه اسباب بازي جديدي به او هديه داده اند به پرستار گفت :"من اتاقم را دوست دارم."
پرستار گفت :" شما كه هنوز اتاقتان را نديده ايد." و او پاسخ داد:" جوابي كه به شما دادم هيچ ربطي به ديدن يا نديدن اتاق ندارد. خوشبختي آن است كه فراتر از زمان ، آن را مشخص كني. اين كه اتاقم را دوست دارم يا نه ، ربطي به ترتيب چيدن وسايلش ندارد. بلكه كاملا به اين بستگي دارد كه من چگونه براي ذهنم برنامه مي ريزم. همين الان تصميم گرفتم كه اتاقم را دوست بدارم. اين همان تصميمي است كه هر روز صبح ، موقع بر خاستن از خواب مي گيرم.
صبح ها دو راه پيش رويم است : مي توانم تمام روز را در رختخواب بمانم و مشكلات اعضاي از كار افتاده ي بدنم را بشمرم يا اينكه از رختخواب بيرون بيايم و خداوند را به خاطر همان اعضايي كه هنوز كار مي كنند شكر كنم. هر روز هديه اي از طرف خداوند است و من تا زماني كه زنده ام ، به روز جديد مي انديشم. سنين كهولت همچون حساب بانكي است . از هر آن چه كه در آن پس انداز كرده ايد ، برداشت مي كنيد. پس نصيحتم به شما اين است كه در حساب بانكي خاطراتتان ، فقط خوشي و سعادت پس انداز كنيد . خاطرات ناراحت كننده را دور بريزيد.



روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل، زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛
در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!
وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
hassan
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 اسفند 1385
پست: 3763

تشکر: 482
تشکر شده 110 بار در 103 پست

محل سکونت: tehran blank.gif


امتیاز: 6546
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 28 تیر 1387 - 09:51    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.
(پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)


پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد


دو نفر فروشنده کفش از طرف یه شرکتی اعزام میشن به یه جزیره برای بازاریابی ... وقتی وارد میشن میبینن تمام ساکنین اون جزیره پابرهنه اند و بدون کفش زندگی میکنن ....
اولی سریع یه تلگراف میزنه که آقا من دارم برمیگردم اینجا هیچ کسی کفش نمیپوشه ...
...
ولی دومی که حسابی هم ذوق زده شده بوده یه تلگراف میزنه ... آهای سریع برای من ده هزار جفت کفش بفرستین ... اینجا همه مردم کفش لازم دارند !


مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.


همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زدهر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کردبا خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم
دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود
1 سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد .
روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان.
مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي‌تر مي‌شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت‌رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي‌كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي‌شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ‌تراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است



عقاب می تونه تا 70 سال زندگی کنه ولی برای این که به این سن برسه باید تصمیم دشواری بگیره. زمانی که عقاب به 40 سالگی میرسه چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی تونه طعمه رو بگیره و نگه داره، نوک بلند و تیزش هم خمیده و کند میشه، شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه هاش می چسبه و پرواز برای عقاب دشوار میشه.
در این هنگامه که عقاب تنها دو تا گزینه واسه انتخاب داره یا باید بمیره یا یک فرایند دردناک که 150 روز طول میکشه رو تحمل کنه... برای گذراندن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در اونجا آشیانه داره پرواز کنه، در اونجا عقاب نوکش رو اونقدر به سنگ می کوبه تا نوکش از جا کنده شه و پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کنه تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کنه بعد عقاب شروع به کندن چنگال هاش میکنه زمانی که چنگال هاش کنده شدن و چنگال های تازه د اومدن و رشد کردن اون وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمیش میکنه.
سر انجام پس از 5 ماه عقاب پروازی رو که تولد دوباره نام داره آغاز میکنه و 30 سال دیگه زندگی میکه.
بیشتر وقت ها برای بقا باید فرآیند دگرگونی رو آغاز کنیم گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ،‌ عادت های کهنه و سنت های گذشته رها بشیم ، وقتی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد بشیم می تونیم از فرصت های زمان حال به خوبی بهره مند بشیم. (‌ مستندی کوتاه از زندگی عقاب )


استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید


چارلي باسول " بينايي‌ خود را در جنگ جهاني دوم زماني كه دوست خود را از داخل يك تانك كه زير آتش دشمن بود، نجات مي‌داد، از دست داد. قبل از اينكه، اين حادثه برايش اتفاق بي‌افتد او يك قهرمان بزرگ بود. پس از اين حادثه او بر اساس اراده و استعدادش تصميم گرفت كه يك ورزش جديد را شروع كند. ورزشي كه حتي آن هنگام كه از بينايي برخوردار بود، اصلاً فكرش را نميكرد: گلف!!!

به خاطر تصميم راسخ و علاقه زيادي كه به اين ورزش داشت، به قهرماني بي‌بديل در دنيا گلف نابينايان بدل شد. او 13 بار به اين افتخار نايل آمد. يكي از افرادي كه چارلي خيلي به او علاقه داشت گلف باز بزرگ در آن زمان "بن هوگان" بود. بنابراين بردن جايزه "بن هوگان" در سال 1958 براي چارلي به راستي افتخاري بزرگ محسوب مي‌شد.
هنگام ملاقات با بن هوگان ، چارلي بسيار هيجان زده بود. چارلي به او گفت كه فقط يك آرزو دارد، اين كه تنها يك دور با او گلف بازي‌كند.
هوگان اعلام كرد كه بازي با چارلي را براي خود يك افتخار مي‌داند، زيرا او خبر موفقيتهاي چارلي را شنيده بود و مهارت او را تحسين مي‌كرد.
چارلي گفت :"آقاي هوگان، آيا مايليد كه شرطي بازي كنيم؟"
هوگان:" من نمي توانم اين كار را انجام دهم، زيرا عادلانه نيست."
چارلي: "آه خواهش مي‌كنم آقاي هوگان، هزار دلار براي هر توپي كه وارد سوراخ مي‌شود."
هوگان: "من نمي‌توانم، آن وقت مردم راجع به من كه از اين ضعف تو استفاده مي‌كنم چه فكري خواهند كرد؟"
چارلي: "واقعاً كه خيلي ترسو هستيد آقاي ‌هوگان !!"
هوگان نااميد پاسخ داد:" بسيار خوب، اما من مي‌خواهم بهترين بازيم را انجام دهم."
چارلي‌ با اطمينان پاسخ داد:" من هم چيز ديگري انتظار نداشتم."
هوگان: " آقاي باسول انتخاب با شماست. زمان و محل مسابقه را مشخص كنيد!"
چارلي باسول با اعتماد به نفس كامل جواب داد:" ساعت ده امشب!!"


آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

_________________
hassan

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 8, 9, 10, 11  بعدی
صفحه 9 از 11


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
E-mail : Info@IranSoccer.Ir      Fax : (+98) 711 6310171

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 1.14 ثانیه