Home
برگ نخست
Gallery
گالري سایت
Forums
انجمن گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
استقلال بلو و ایران ساکر :: مشاهده موضوع - عشق پاک
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست استقلال بلو و ایران ساکر » گفتگوی آزاد

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
عشق پاک
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
zamzam
مدیر سایت
مدیر سایت


عضو شده در: 6 مهر 1385
پست: 1147

تشکر: 34
تشکر شده 51 بار در 47 پست

محل سکونت: Shiraz iran.gif


امتیاز: 898
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 آذر 1388 - 13:22    عنوان:  عشق پاک پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام به دوستان عزیز

بعد از مدت ها یه تاپیک خوب به ذهنم رسید که البته ایده این تاپیک را از داستانی که در زیر مینویسم به ذهنم رسید ...

خواستم ببینم شما داستانی که در زیر مینویسم را تأیید میکنید یا نه ؟

اسم این داستان را من خودم " عشق پاک " گذاشتم خواستم ببینم ، شما هم نظرتون با من یکی هست یا نه ؟

ممنون میشوم دوستان نظر خودشون را در مورد داستان ، یا تاپیک و مسایل مربوطه در اینجا بنویسند تا همه به یک جمع بندی برسیم

داستان از این قراره :



وقت خواندن این داستان حواستون باشه بی اختیار گریه نکنید و اشک از چشمتون نریزه



Don't Cry When you read this story.... Very Beautifull Story


----------------------------------------------------------



شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم



دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش



یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام



پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…




منتظر نظراتتون هستم .... میثم zamzam

_________________
تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت !!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
تشکر توسط: esy_delta
:
esy_delta
عضو فعال سایت
عضو فعال سایت


عضو شده در: 7 مهر 1385
پست: 271

تشکر: 28
تشکر شده 32 بار در 21 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 287
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 آذر 1388 - 16:21    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام بر میثم عزیز.میثم جان ایده ی خوبی داشتی. داستانت هم قشنگ بود. اینجور حسها واقعا" قابل احترامند.ولی به نظر من , مدتهاست که این چیزها خیلی به ندرت دیده میشه. و بیشتر توی این داستانها باید دنبالش گشت و سناریوی فیلمهای هندی.
چیزیکه توی این دوره مد شده, به قول بچه ها, پیچوندن و دور زدنه. این نظر منه, شاید به قول بعضیها, من خیلی بدبینم!!!!
اما در بدترین دوران هم عشقهای پاک دیده میشه.(همون یادگاری که در این گنبد دوار بماند)

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
تشکر توسط: Mohsen_Abi
Mohsen_Abi
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 23 تیر 1386
پست: 1828

تشکر: 143
تشکر شده 285 بار در 230 پست

محل سکونت: Tehran iran.gif


امتیاز: 1948
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 6 آذر 1388 - 18:24    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

با سلام
قصد ندارم که عشق های پاک را نادیده بگیریم یا خدای ناکرده عقاید کسی را تخطئه کنم. اگر سری به دادگستری بزنید و آمار طلاق را ملاحظه کنید بخش عمده ای از طلاق های رویداده را می توانید در همین ازدواج های احساساتی ملاحظه کنید. دختران و پسرانی که حد اکثر تا سن بیست سالگی و فقط از روی شکل و شمایل یا قول های شتابزده با یکدیگر ازدواج کرده اند بدون آنکه بدانند که هر بنایی به زیر ساخت هایی نیاز دارد و اگر این زیر ساخت ها و پی ها نباشند این ساختمان متزلزل خواهد بود. زمزم عزیز ننوشته است که تحصیلات و امکانات این دو نفر چگونه بوده است تا ببینیم که زیر بنای فکری پدر ظاهرا بیچاره ودیکتاتور این دختر و یا پسر چگونه شکل گرفته و به چه دلیل با این ازدواج مخالف بوده اند. اطلاعات کامل تر میتواند رهنمای خوبی باشد. جوانی به پدرش گفت برایم زیبا ترین دختر را بگیرید. پدر به مادر خانواده گفت پسرمان چه غذایی دوست دارد مادر گفت قرمه سبزی گفت 10 روز مدام برایش شب و ظهر قرمه سبزی بپز. چند روزی نگذشته بود که داد فرزند در آمد که مردیم بسکه این غذای یکنواخت را خوردیم. پدر گفت ولی شما این غذا را خیلی دوست میداشتی پسر گفت با اینحال هر روز که نمی توان یکجور غذا را خورد. پدر گفت عزیز من زیبایی یا زشتی امری است نسبی آنچه که به زندگی شما رونق میدهد جلوگیری از یکنواختی و تفکر صحیح است. بنا براین به نظر من این دو جوان خوشبخت شدند ولی در آن دنیا. میتوانستند دلایل مخالفت را جستجو کنند و با رفع مشکلات زیر ساخت ها را فراهم کرده و زندگی خوب و درستی را پایه ریزی کنند.

_________________
براي بزرگ شدن بايد افكار بزرگ، همت والا و برنامه ريزي درست داشت.

رفتار و گفتار ما با ديگران رمز رفتار و گفتار ديگران با ماست.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
تشکر توسط: esy_delta
esy_delta
عضو فعال سایت
عضو فعال سایت


عضو شده در: 7 مهر 1385
پست: 271

تشکر: 28
تشکر شده 32 بار در 21 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 287
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 7 آذر 1388 - 10:34    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

با نظرات آقا محسن موافقم و برای اظهار نظر در مورد این داستان به اطلاعات بیشتری نیاز است.
من یکبار دیگه این داستان رو خوندم. اینبار دلم خیلی سوخت.نه برای مریم و نه برای علی. بلکه برای داماد.
این داماد وارد یک بازی نا خواسته شده بود و مریم و علی, با بی رحمی او را بازی دادند.مریم چرا گذاشته بود کار به شب عروسی بکشد؟, در حالیکه هنوز با علی رابطه ی پنهانی داشت!!! آیا زودتر از اینها نمیتوانست به داماد بگوید که دلش با کس دیگریست؟ اگر اینکار را میکرد,آیا ماجرا به شکل بهتری پیش نمیرفت؟ .... فکر نمیکنم پسری حاضر باشد با دختری ازدواج کند که فکر و ذکرش جایی دیگر است و در هوایی دیگر.
مریم به جای آن نامه ی سوزناک شب عروسی, نمیتوانست دوخط برای داماد بنویسد که اورا دوست ندارد و لی حاضر است برای علی خودش را نیز بکشد؟.
اما علی..., او چرا اقدامی نکرد؟, میتوانست خیلی زودتر از اینها,مثل یک مرد با داماد روبرو شده و واقعیات را برای او بگوید, تا این داماد مظلوم اینهمه بازی نخورد.
به هر حال نمیدانم این داستان چقدر به واقعیت نزدیک است, اما به نظر می آید راهی که مریم وعلی رفتند, راهِ مناسبی نبود, و میشد راهِ حلهای بهتری پیدا کرد, تا, نه خود شان قربانی شوند نه دیگران.
اقدام مریم و علی در انتهای داستان را اصلا" نمی پسندم, ضمن اینکه علی یا مریم, شاید بتوانند برای خود تصمیم بگیرند و خود را فنا کنند, اما در مورد قربانی کردن دیگران, چنین حقی را ندارند.
در مورد حسِ علی و مریم به یکدیگر هم نمیدانیم که این واقعا" یک عشق بوده و پایدار, و یا حسی بوده است تحت تاثیر هیجانات دوران نوجوانی و جوانی. اما به نظر من این حس در جای خود, هرچه که بوده است محترم است.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
zamzam
مدیر سایت
مدیر سایت


عضو شده در: 6 مهر 1385
پست: 1147

تشکر: 34
تشکر شده 51 بار در 47 پست

محل سکونت: Shiraz iran.gif


امتیاز: 898
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 7 آذر 1388 - 23:09    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول


سلام به اسی جان و محسن جان

قبل از هر چیزی ، این طنز را من در یکی از سایت ها دیدم که خوشم اومد و اونو اینجا نوشتم تا شما دوستان هم بخونید

منم با نظر محسن جان و اسی جان کاملأ موافقم ( از اینکه چرا کار به روز آخر کشید و اینکه داماد بنده خدا چه گناهی داره و مسایل دیگه )

اما اگر ما این مطلب ( که به نظر من واقعی نیست و بیشتر یه متنه تا واقعیت ) اصل موضوع که عشق اون دو جوون به هم بود را مد نظر بگیریم ، به نظر شخص من ( که شاید هم اشتباه باشه ) یه عشق پاک هست ...

متأسفانه دوره زمونه امروزه انقدر بد شده که اصلأ آدم نمیدونه میخواد چیکار کنه !!

به هر حال خوش به حال اون زوج هایی که عشق پاک به هم داشته باشند ( البته این عشق بخاطر ظاهر شخص و مال و اموال و ... نباشه بلکه صرفأ بخاطر خود شخص باشه و تا آخرین لحظات و سخت ترین لحظات با عشق و علاقه پشت و پناه هم باشند ... )



_________________
تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت !!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
zamzam
مدیر سایت
مدیر سایت


عضو شده در: 6 مهر 1385
پست: 1147

تشکر: 34
تشکر شده 51 بار در 47 پست

محل سکونت: Shiraz iran.gif


امتیاز: 898
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 13 آذر 1388 - 14:08    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نظرتون در این مورد چیه ؟



دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد
وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.
در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند:
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند
وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است
به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود
لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید.
آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.
دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش
ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است
مهم نیست چقدر دوام می آورد
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم



_________________
تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت !!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
harrypotter
عضو طلایی سایت
عضو طلایی سایت


عضو شده در: 5 فروردین 1386
پست: 2555

تشکر: 48
تشکر شده 27 بار در 26 پست

محل سکونت: ورزشگاه ازادی،هافبک راست تیم ملی iran.gif


امتیاز: 107
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 29 دی 1388 - 14:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خيلي قشنگ بود داش ميثم, ايول دست زدن دست زدن دست زدن
_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
yalda_blue
عضو فعال سایت
عضو فعال سایت


عضو شده در: 12 اردیبهشت 1387
پست: 263

تشکر: 0
تشکر شده 11 بار در 11 پست



امتیاز: 732
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 30 دی 1388 - 22:30    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

داستان اولی خیلی غمگین بود گریه به نظر منم خودکشی اشتباه بود خیلیا بودن که بعد از مدت زیادی باز هم بهم رسیدن

داستان دومی هم قشنگ بود هم غم انگیز گریه و امید تا اخرین لحظه ی زندگیو نشون میداد

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
Iman_blue
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 20 بهمن 1385
پست: 469

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 3 پست



امتیاز: 405
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 1 بهمن 1388 - 08:47    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

salam

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
meisam-rad
عضو جدید
عضو جدید


عضو شده در: 1 مرداد 1386
پست: 48

تشکر: 0
تشکر شده 16 بار در 11 پست

blank.gif


امتیاز: 119
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 4 اسفند 1388 - 07:15    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام
مدتها بود که فرصت نمیکردم بیام به سایت خوشحالم که هنوز برخی از همراهان قدیمی این سایت دوست داشتنی حضور دارند
داستان اولی در مورد خودکشی به نظر من یه داستان تخیلی غم انگیز بود که بیشتر به فیلمهای هندی و یا فیلم فارسی های قبل از انقلاب شبیه بوده
به قول اسی دلتا عزیز دوره دوره پیچوندن و سر کار گذاشتنه کی میره اینهمه راه رو ( منظور خود کشی کردن)
اما داستان پایینی شنیدنی دیدنی و جالب و غم انگیز بود و نشون دهده پاکی و صداقت در عشق بین دو نفر
راستی از داستان مریم و علی میشه یه فیلم ملودرام و عشقی تکون دهنده مثل فیلم سام و نرگش ایرج قادری ساخت که اشک منو در آورد ناراحت تعجب زیاد

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
Iman_blue
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 20 بهمن 1385
پست: 469

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 3 پست



امتیاز: 405
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 7 اسفند 1388 - 07:47    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

salam

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
Iman_blue
عضو رسمی سایت
عضو رسمی سایت


عضو شده در: 20 بهمن 1385
پست: 469

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 3 پست



امتیاز: 405
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 - 03:04    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

salam

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
E-mail : Info@IranSoccer.Ir      Fax : (+98) 711 6310171

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.37 ثانیه